خوش اومدی عسلم
تابستون امسال خیلی گرم بود. بارداری هم این گرما رو برام چند برابر نشون می داد.انگار یه زره فولادی تنم کرده بودم.حتی باد مستقیم کولر هم نمی تونست من رو خنک کنه. گرما از یه طرف، خراب کردن و با پتک روی تیرآهن کوبیدن خونه پشتی از طرف دیگه سلب آسایش می کرد. البته تو اول هاش وقتی کله سحر اون پشت پتک بازی می کردن بیدار می شدی و مامان رو لگد بارون می کردی اما کم کم عادت کردی و با هر صدایی تو دل مامان لالا می کردی انگار نه انگار!!! دیگه داشت مهلتت برای به دنیا اومدن تمام می شد. تولدت هجده مرداد روز عید فطر تخمین زده شده بود یعنی پایان هفته چهلم. پانزدهم با بابا رفتیم سونوگرافی تا ببینیم که وضعیت تو چه جوریه!! کلی نشستیم.خسته شده بودم.بالاخره نوبتم...









