حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

خوش اومدی عسلم

تابستون امسال خیلی گرم بود. بارداری هم این گرما رو برام چند برابر نشون می داد.انگار یه زره فولادی تنم کرده بودم.حتی باد مستقیم کولر هم نمی تونست من رو خنک کنه. گرما از یه طرف، خراب کردن و با پتک روی تیرآهن کوبیدن خونه پشتی از طرف دیگه سلب آسایش می کرد. البته تو اول هاش وقتی کله سحر اون پشت پتک بازی می کردن بیدار می شدی و مامان رو لگد بارون می کردی اما کم کم عادت کردی و با هر صدایی تو دل مامان لالا می کردی انگار نه انگار!!! دیگه داشت مهلتت برای به دنیا اومدن تمام می شد. تولدت هجده مرداد روز عید فطر تخمین زده شده بود یعنی پایان هفته چهلم. پانزدهم با بابا رفتیم سونوگرافی تا ببینیم که وضعیت تو چه جوریه!! کلی نشستیم.خسته شده بودم.بالاخره نوبتم...
14 مهر 1392

حرف هایی از دل مامان

عزیز دلم قبل از اینکه بخوام آزمایش بدم، تو رو احساس می کردم و با دیدن جواب مثبت انتطار شیرین برای دیدن تو شروع شد. اولین باری که صدای قلبت رو شنیدم از خوشحالی گریه ام گرفت و فقط به تصویرت روی مونیتور نگاه میکردم ، خیلی کوچولو بودی و من از این تصویر سر در نمی آوردم.فقط می دونستم که بچه ی ناز و فسقلیم هست که دارم نگاهش می کنم   هر ماه به شوق شدیدن صدای قلب کوچولوت که تند تند میزد پیش دکتر می رفتیم .با بابا کلی ذوق می کردیم و دلتنگ تو از مطب برمی گشتیم 15 هفته ای بودی که سونوگرافی گفت تو یه دختر ناز هستی.دختر کوچولوی من  اونجا برای اولین بار دست و پا و سر،حتی قلب کوچولوت رو دیدیم.ذوق زده بودم .اشک منم که دم مشک و...&nb...
14 مهر 1392

اولین حمام

سه روزه که من اومدم بغل مامانم. دیشب یکم شلوغ کردم آخه شونصد تا لباس تن من کردن خب پختم. امروز مامانی من رو برده بود حموم. من عاشق آب و حموم شدم .حیف خسته شدم وگرنه بازم می خوام: آب بازی آب بازی یالا یالا آب بازی . حسابی ترو تمیز شدما نیییگا!!!! ...
14 مهر 1392

اذان

امروز عید فطره. من داشتم شیر می خوردم که شنیدم دارن درباره ی من حرف می زنند. اومدم ببینم چه خبره  که مامانی من رو از مامانم گرفت. گشنه ام بود. گریه ام گرفت. مامانی من رو داد به بابایی! یهو حرف های آشنایی شنیدم. ساکت شدم. حسابی داشتم گوش می دادم. آره!!! اذان بود. بعد هم اقامه! بابایی توی گوشم سه بار گفت که اسم من فاطمه است. بعد سه بار هم گفت که اسمم حانیه است. اسم من حانیه است ...
14 مهر 1392

عقیقه

 من نه روزه شدم. بابا داود برام ببعی عقیقه کرده. مامانی و خاله جون هم اونو پختند و یه باقالی پلو باهاش درست کردند. مهمون هم اومده بود. من چسبیده بودم به مامانم و هی مثلا شیر می خواستم. ولی فقط نمی خواستم من رو از مامانم جدا کنند. ماماااااااان!! همه از این غذا خوردند جز مامان و بابام.مامانی هم نخورد.منم که دندون خوردن ندارم. مهمون ها برام کادو آورده بودند که یکی یکی براتون بعدا میگم. دست همه درد نکنه...  روز هفتم ام مامان جون اینا،عمه اینا و عمو سعید و زن عمو اومدند خونه مامانی و من رو دیدند ولی عمو اسماعیلم اینا رفته بودند مهمونی و نشد بیان. امروز احسان و صبا رو برای اولین بار دیدم ولی باز عمو اسماعیل رو ندیدم!!!  مه...
14 مهر 1392

من ده روزه شدم

من ده روزه شدم  مامانی من رو برد حموم و غسل کردم راستی وقتی هفت روزم بود نافم افتاد و مامانی من رو باخیال راحت تمیز تمیزم کرد . من هم حسابی آب بازی کردم  تشنه هم شده بودم، یکم هم آب خوردم   ...
14 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد